قاصدک غم دارم غم آوارگی ودر به دری

غم تنهای و خون جگری
قاصدک وای به من.. همه از خویش مرا می رانند...
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند...
مادر من غم هاست مهدو گهواره ی من ماتم هاست...
قاصدک دریابم روح من عصیان زده و طوفانیست آسمان نگهم بارانیست
قاصدک غم دارم غم به اندازه سنگینی عالم دارم...
قاصدک غم دارم غم من صـحـراهاست...
افق تیره ی او ناپیداست
قاصدک دیگر از این پس ...منم و تنهایی
و به تنهایی خود در هوس عسیایی
وبه عسیایی خود منتظر معجزه ی غوغایی
قاصدک حال گریزش دارم می گریزم به جهانی که در ان پستی نیست...
پستی و سستی و بد مستی نیست...
می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست...
شاید آن نیز فقط یک رویاست...


قاصدك از کدام سو میآیی...
این روزها هوای دلم بارانيست
به کدام سمت می روی؟...
از که خبر آوردی؟...
قاصدك میدانی ...
مرگ توباران و شادی من باریدن
اشک ها در باران نمی ریزد...
من تورا میخواهم ...
من تورا می خواهم نه دلبارانی...
خبر آر از همسفرم...
قاصدك من تورا می خواهم...
نه دل باراني ...

شعر مرا از بر کن ...
بــــرو ان گوشــــه بــــاغ ...
سمــــت ان نرگــــس مســــت ...
و بخوان در گوشش، و بگو باور کن...
یــــک نفــــر یــــاد تــــو را ...
دمی از دل نبرد...